محمد بن حسين البيهقي

697

تاريخ بيهقى ( فارسي )

زنند 1 و قوّتى گيرند و حال اين نوآمدگان 2 نيز نيكوتر پيدا آيد ، آنگاه اگر حاجت آيد و رأى صواب آن باشد كه ايشان را از خراسان بيرون كرده آيد ، فوجى لشكر قوى با سالارى هشيار و كاردان برود ساخته 3 و شغل ايشان را كفايت كرده شود كه حشمت بشود 4 ، اگر خداوند بتن خويش قصد ايشان كند ، خاصّه كه از اينجا تاختن كرده آيد . بنده را آنچه فراز آمد 5 بگفت و فرمان خداوند راست . حاضران متّفق شدند كه رأى درست اين است ؛ و بر آن قرار گرفت كه تا سه روز سوى نشابور بازگشته آيد . امير فرمود تا بو الحسن عبد الجليل 6 را بدين مجلس بخواندند و بيامد و مثال يافت تا سوى شهر گرگان رود با پنج مقدّم از سرهنگان و حاجبى و هزار سوار ، و كدخداى لشكر باشد ؛ تا با كاليجار چه كند در آنچه ضمان 7 كرده است از اموال ، آنگاه آنچه رأى واجب كند وى را فرموده آيد . زمانى درين باب مناظره 8 رفت . و او را به جامه خانه بردند و خلعت پوشيد و پيش آمد با مقدّمان و حاجب ، و ايشان را نيز خلعت داده بودند ، و بازگشتند و از درگاه تعبيه كردند 9 و به شهر رفتند . و روز چهارشنبه دهم ماه رجب تا زنده‌ها 10 رسيدند از خوارزم و خبر كشتن عبد الجبّار پسر خواجهء بزرگ و قوم 11 وى آوردند كه عبد الجبّار شتاب كرده بود ، چون هارون را بكشتند ، در ساعت از متوارى جاى 12 بيرون آمد و بر پيل نشسته بود و بميدان سراى امارت 13 آمد ، و ديگر پسر خوارزمشاه كه او را خندان گفتندى با شكر خادم و غلامان گريخته بودند ، از اتفاق بد شكر خادم با غلامى چند به شغلى بميدان سراى امارت آمد با عبد الجبّار دچار شد 14 و عبد الجبّار او را دشنام داد ، شكر غلامان را گفت : دهيد 15 ؛ تير و ناچخ 16 درنهادند و عبد الجبّار را بكشتند با دو پسر وى و عم‌زاده 17 و چهل و اند 18 تن از پيوستگان او ، و خندان را بازآوردند ، به اميرى بنشاندند - و شرح اين حالها در باب خوارزم بيايد - وزير به ماتم نشست و همه اعيان و بزرگان نزديك او رفتند . و از شهامت وى آن ديدم كه آب 19 از چشم وى بيرون نيامد . و در همه ابواب بزرگى اين مرد يگانه بود ، درين باب نيز صبور يافتند و بپسنديدند ، و راست 20 بدان مانست 21 كه شاعر بدين بيت او را خواسته است ، شعر :